گیرم جهان یک وطنه با مرزهای الکی

رفیق و خونواده رو

چجور میشه ول کنم؟؟

روزای آخره...

جدی جدی دارم میرم از اینجا!

یه هفته ی دیگه این موقع تا خونه ی مادربزرگ، 100 متر راه نیست و پدر شبا کنار خودم چای نمیخوره...

صبحا با صدای تلویزیون داداش بیدار نمیشم،

با مامان حاضر نمیشم برم سرکار،

دلم که گرفت زینبی نیست که خونش دو تا کوچه بالاتر باشه و برم پیشش،

پارسا نیست که بی هوا زنگ در خونه رو بزنه که برام آهنگ جدیدشو رو گیتار بزنه،

همسایه بغلی تنبلمون نیست که بگه وقتی ساعت 10 صبح پیانو میزنی از خواب بیدارم میکنی،

اصلا پیانوم دیگه نیست،

سحر نیست که بگه لباس جدید خریدم حال نمیده عکسشو بفرستم پاشو بیا خونمون بهت نشونش بدم،

آرمان فرفری رو هر روز نمیبینم،

مهراوه صبحا دیگه نمیاد بغلم کنه با قیافه ی پف کردش بگه حالت چطوره گوگولییییی؟

کتابامو ندارم که با دیدنشون حظ کنم،

میز کارم و ماگ کارمو ندارم،

گلدونامو ندارم، حس شیرین خنکی اتاقم و سکوت آشنای خونه ی خودمو ندارم....

چه حس عجیبیه... چقدر باید دل بکنم از تمام این دلبستگی ها...

کوله بار سفرم

پر از یاد لحظه هاست

لجظه ها و اغوش ها و لبخندها و اشک ها .

با قلبی که میخواد بمونه و روحی که میخواد بره، وطنمو ترک میکنم. وطنمو.. یعنی تمام دلبستگیهامو!

کاش با رفتن، از خویش خویشم دور نشم. کاش خودمو یادم نره .

بمونه به یادگار

4 روز مانده به پرواز