نامهی اول
دلم خزانهی پر گنج بود و گنج سخن
نشان نامهی ما مهر و شعر، عنوان بود
محبوبم،
در واپسین دقایق روز دوم، از جنگ ثانی این سال حادثهخیر برایت مینویسم. از فرط سکوت و فقدان تمرکز، به خواندن پیامهای قدیمیات روی بردم؛ از مرداد ماه امسال، سلانهسلانه، تاریخ احوال تو را دوباره قدم زدم. هرچقدر به زمان روز نزدیکتر شدم، شبنم حیات تو خشکیدهتر شد، روح امید در رشتهی کلامت رنگ باخت و جان عاشق مرا، آماج زحیر ژرف ناامیدی کرد. خواستم برایت بنویسم تا بگویم عهد ما با خودمان، این نبود. عزیز درماندهام... من، تیزی غمزهی روزگار را درک میکنم. میدانم که چطور رخنه میکند در جانهایمان تا بنیاد معنا را از بیخ، برکند و شعلههای حیاتبخش عشق را بفسرد. اما من و تو، محبوبم! مگر ما از مقیمان سرزمین هرآینه سبز رندانگی نبودیم؟ مگر ما، نیاموخته بودیم که افشانهی ذوق را آمیختهی هوای زیستنمان کنیم؟ حال، پذیرفتن این رخنه که تو داری، روا نیست. پذیرش خلاء، که با خود انس با پوچی میآورد، چیزی جز مرگ نیست. اندوهگین باش، خشمگین، بهتزده، بلاتکلیف..؛ اما هرگز برای فرار از جریان پرشتاب این هیجانات، بیتفاوتی و بیحسی ویرانگر را انتخاب نکن. که احساس داشتن، روح زندگی را در انسان بیدار میکند. بگذار خیل عظیم درماندگیها و افسردگیها از تو عبور کند؛ و دوباره، از نو، عاشق شو! ذوق را برگزین... ذوق، آن هم از نوع ایرانیاش، راز طراوت و سبزینگی فرهنگ ورجاوندمان است... چنین فکر نمیکنی؟